سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

دختـری دَر راه آفتـاب
 
قالب وبلاگ

من که میگم خدا رنگها را برای دخترها آفرید. رنگها را آفرید تا دخترها دنیای زیباتر و با نشاط تری داشته باشند.

که لباسهای رنگارنگ به تن ظریفشان بکشند و گیره های رنگی قشنگ موهایشان را زینت دهد.

اصلا خدا چمن ها، گلها، درختها و رودخانه ها را هم برای دختران آفرید. حتی کوه را...

چمن ها آفریده شدند تا فرش نرم زیرپای دختران باشند و دختران تا آنجا که دلشان می خواهد غلت بزنند بر این نرم فرشِ خنکِ خوش عطرِ خوش رنگ.

گلها برای این آمدند که بوی خوششان سرمست کند دخترها را و رنگشان، جمالشان روح نواز باشد برایشان. 

درختان افتخار دارند که بازوان قدرتمندشان نگهدار تابی باشد که دختران بر آن سواراند و سایه ساراش محافظ پوست لطیفشان است.

رود نیز بر خود می بالد وقتی دختران پا درون آب برده و در رویاهای دخترانه ی رنگارنگشان فرو می روند.

 

دخترها خوب بلدند حالا که زندگی ها ماشینی شده، حالا که رود و کوه و صحرا دور از دسترس اند، چطور همه یشان را داشته باشند.

اصلا همین کاکتوس کوچولو ها که از دل بیابان آمدند به آپارتمان ها نشان از این است که آنها هم همبازی دختران شدن را دوست دارند.

حافظ هم دخترها را بیشتر دوست دارد، وقتی که گوشه ی مبل نشسته اند همینطور که دست در میان زلف دارند فال حافظ گرفته و غزل می خوانند و قند ته دلشان آب می شود.

دختران وقت ریسه رفتن، مهرورزیدن یا حتی گریستن هم خواستنی اند.

ریسه هایشان دل می برد، مهرشان دل می برد، اشکهای چون مرواریدشان هم دل براند.

گواه حرفم زانویی ست که پدر پیش روی دخترش میزند.

دستی ست که برادر برای خواهر دراز میکند.

و شانه ای ست که همسر تقدیم عروسش می دارد.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کاراند تا دختر باشد و دخترانگی هایش

پس شاد باش و شاد زی

به یاد داشته باش هیچ عروسک گریانی در بازار نیست و اگر باشد خریدار ندارد.

عروسک خندان باش

پ ن: این پست تقدیم ب تو خورشید خانم


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 10:10 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

33-4 سال بیشتر ندارد، دچار ام اس شده و از ازدواج دایم ناامید. ازدواج موقت میکند با مردی که از همسرش هیچ رضایتی ندارد. 

حضور دختر، مهرش، عاطفه اش... مرد را روحیه می‌دهد، از وقتی با دختر ازدواج موقت کرده، اخلاقش بهتر شده، شاداب تر، با نشاط تر و...

میگویم: تو که از مال دنیا بی نیازی، با همسرت هم مشکل داری و عملا جدا از هم زندگی می‌کنید، چرا یه خونه نمی‌گیری و عقد دائمش نمیکنی؟

می‌شنوم: نه، آخه این که نمی تونه زندگی بچرخونه، نمی تونه تنها زندگی کنه.

میدونی؟... تو میدونی چطوری راه میره؟ اینجوری... یخورده میشله!

قیافه شم... (با لب‌هایی آویزان ادامه می دهد) خب،... حالا. (و با قوت و اطمینان می گوید) نه نه این بدرد من نمی‌خوره

پس کی بدرد تو میخوره؟ 

یکی باشه همچین ترکه ای و بلند و سفید، مثل خانمم. بچه هم نخواد، خونه هم داشته باشه، عقد دائم هم نخواد!!!!

عجب...

همسری دارد زیبارو، سفید، قد بلند و ترکه ای. حسود، بد خلق، ناسپاس، همیشه متوقع و... بد زبان

از جمال نداشته ی خودش نیز پس از گذشت 50 سال چیزی باقی نمانده، آخرین فرزند از 6 فرزندش را نیز به تازگی به خانه ی بخت فرستاده.

زندگی با همسرش به جایی رسیده که یکسال است منزل نرفته! و به جد پیگیر ازدواج دوم است. همسر موقتش هم بسیار دوستش دارد و به او مهر می ورزد.

با خانمی همسر مرحوم، دارای 5 فرزند که چهارتایشان بیرون رفته اند، اهل روستا، با لهجه ای کاملا روستایی، سبزه رو با قیافه ای کاملا معمولی، کوتاه قد و فربه آشنا می شود... 

دختری که سه چهارسال محبتش کرد را به راحتی کنار گذاشته، خانم جدید را عقد می کند.

عقد محضری بلند مدت، با مهریه ای قابل توجه، خرید عقد، آتلیه، آرایشگاه... و حالا پیگیر است تا از همسر دومش فرزند داشته باشد، در حالی که هر دو آخرین فرزندشان حداقل بیست سال سن دارد...

 

ارزان که باشی، سهل الوصول که باشی، دارایی ات را که ساده خرج کنی... نتیجه همین می شود. 

خانم جدید هیچ یک از معیارهای قید شده را ندارد، اما ترجیح داده می شود به دختری که بخش اعظمی از معیارها را داشت. 

دخترک دیده نشد، جمالش، کمالش، عاطفه اش، مهرش، تدینش.... 

اتفاقی که به کرات در اطرافمان رخ می دهد. ایراد کجاست؟ مقصر کیست؟ 

سالها پیش طلبه ای جوان سوالی پرسید از یکی از مراجع عظام، آن پرسش و پاسخ را هیچ گاه فراموش نکردم؛ سخت اما شدنی ست.

ارسالی 29.11.95


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 10:3 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

مهمان شهرستانی داشتند، چند روزی بود که مهمان دار شده بود، چهره ای درهم داشت!

گفتم چرا اینقدر گرفته ای، ابروان گره خورده، همیشه در لاک، ساکت...

مهمان هایت ناراحت می شوند و...

گفت: همه اش باید غذا درست کنم

صبح آشپزی میکنم ناهار میخوریم تمام میشود، شام دوباره باید غذا درست کنم.

نیم ساعت دیر می شود گلایه دارند، همه اش غذا غذا می کنند.

گفت: من برای بچه های خودم غذا نمی پزم، شاید یک روز بخواهم ساعت 4 غذا بپزم، یک روز ساعت 2، خسته شدم

خب خودشان بپزند و خودشان هم بخورند...

راست می گفت!

فرزندانش همیشه گرسنه راهی مدرسه می شدند، از مدرسه هم که می آمدند غذا نبود.

صبحانه هم هیچ وقت آماده نبود، خودشان باید صبحانه آماده می کردند و می خوردند، هر چه با مادر حرف می زدیم که گناه دارند این بچه ها چرا برایشان چیزی آماده نمیکنی هربار دفاعیه ای داشت غلط...

با خودم فکر می کردم اگر در خانه یشان مرد بود اینگونه نبود، زندگیشان نظم داشت، قانون داشت، اینقدر بی انگیزه نبودند شاید!

خودم را عادت داده بودم به کامل بودن!

کامل بودن چه؟ 

سفره ام کامل باشد، آب و لیوان، نمک و اطعمه های مورد نیاز، سالاد و... همان دسرهای معمول مورد استفاده...

اعتقادم بر این است که عادت می کنم به خلاصه کردن و این خوب نیست، تنبل می شوم، بعضی ایام مثل امروز خسته ام اما...

حالا مادر آمده، و مرتب نگران غذاست، ناهار چه بپزیم؟ شام چه بخوریم؟ آنقدر خستگی فعالیت های سه هفته ی اخیر را دارم که اصلا حوصله و توان آشپزی ندارم، حاضری می خوریم خب... چرا آشپزی؟

فکرم کامل نشده که خانواده ی توصیفی یادم می آید...

مادر خوب است، پدر هم، همسر هم، فرزند نیز...

اینها نعمت های زندگی اند

انگیزه های زندگی و فعالیت

تا اینها نباشند زندگی جریان ندارد، چرخ زندگی با این نعمت ها می چرخد و زندگی را به جریان می اندازد...

 

ارسالی 19.12.95


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 10:1 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

پیرزن درب را باز کرد و از خانه خارج شد.

کارگر شهرداری در حال جارو زدن کوچه بود.

پیرزن رو به کارگر گفت: در خونه ی منم جارو بزن.

کارگر با لبخندی ملایم: چشم

پیرزن: کوچه رو جارو می کنین خاک و آشغالش رو میزنین در خونه ی من

کارگر با تعجب زیاد و کمی وارفتگی: نه...

 

دارم فکر میکنم این پیرزن در زمان جوانی اخلاقش چگونه بود؟ تعاملاتش؟ آداب معاشرت را چه اندازه می دانست و بکار میگرفت؟

ممکن است من نیز در میان سالی یا کهن سالی اینگونه باشم؟

 

ارسالی 20.12.95 در کانال تلگرامی


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 9:59 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

داشت تعریف می کرد: مادرم این برادرم را که باردار بوده، فشار روحی را متحمل گشته و عاقبت برادرمان با این چنین مشکلی متولد میشود.

من کوچکتر از اویم و ازدواج که کردم، برادرم ابراز داشت: همسر میخواهد. 

بی خیال هم نمی شد، کسی هم همسری اش را قبول نمی کرد.

آنقدر گشتیم تا دختری را از خانواده ای پر جمعیت در روستا یافتیم که همسری برادرم را پذیرفت.

همسرش سالم است، خوب است، تنها فقیر بودند و پر جمعیت.

برادرش ب اشاره ی دست میگویدم: سه دختر دارم و یک نوه.

ترجمه میکند: میگه: سه تا دختر دارم یه نوه...

آره میگفتم: خانمش از قالی بافی یه النگوی پهن برا خودش خریده بوده و نذر میکنه اگه خدا یه شوهر خوبش بده، النگو رو هدیه کنه به امام رضا

(با حالت تمسخر میخنده) ادامه میده: الحقم که این داداش ما خوبترین دامادشونه، دیگه تو ببین بقیه اشون چی اند!

مدتی که منتظر بودم تا کارم انجام شود، با لبه ی چادر سعی داشتم از بوی سیگار موجود رهایی یابم، (همین برادر موضوع بحث) پنکه را روشن کرد.

وقتی کارم با نخی غیر همرنگ دوخته شد، به زحمت فراوان نخ همرنگ را آورد.

چرم های برش خورده ام مرتب زمین می ریختند و جمعشان میکرد به دقت و حوصله.

رفقای همسایه را بیرون کرد و به همه یشان گفت: به احترام خانم...

بهترین صندلی موجودشان را برایم آورد.

خیلی فکر کردم، چرا بد است؟ چرا بد خوانده و دیده می شود؟ چون خدا بخشی از نعمت سلامتی را به او نداده؟ چون شعور بیشتری نسبت به ما دارد، چون قلب مهربانتری دارد؟

چرا این آدم از نگاه ما بد است؟ و لایق همسری نمی دانیمش؟ و محکوم است به تجرد تا آخر عمر؟

و باز خیلی فکر کردم، به دعا کردن، به خواستن از خدا، از قادر مطلق، از آنکه صلاح ما بهتر از هر کسی می داند.

چرا دختری که برای ازدواجش و برای سلامت و ایمن ماندنش از شر شیطان دعا کرده و از خدا خواسته مورد تمسخر واقع می شود؟

و همچنان فکر کردم، دلیل انتخابش صرفا فقر بود؟ روستایی بودن بود؟ یعنی در این انتخاب عقل و منطق هیچ نقشی نداشته؟ احساس چه؟

 

سال 88 برای موردی مشابه خواستگاری شدم، و بی آنکه خانواده ام مطلع شوند پاسخ منفی دادم، اما دلیل جواب منفی ام بی لیاقتی پسر نبود، که بسیار هم با شعور بود...

غالبا به جای تاسف به حال این افراد برای خانواده هایشان متاسف می شوم، بیچاره اینهایی که محکوم اند به زندگی با آنها.

 

پ ن: نام بیماری اش را نمیدانم، حرکات سر و دست و پایشان عادی نیست و حالت فلج گونه دارد، اعضای صورت مثل لب ها هم همینطور، در صحبت کردن هم مشکل دارند، همچنین در یادگیری

خدایشان شفا دهد، ان شاءالله

 

ارسالی 3.2.96


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 9:54 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

- میشه با گوشیت به دخترم زنگ بزنم؟

- بله، حتما

 

نزدیک به هم نشسته ایم، و صدای مکالمه یشان را ناخواسته می شنوم. 

 

- حالت خوبه مامان؟ چکار میکنی؟ 

- داشتیم بازی می کردیم، الان با عمه می خوام برم حمام.

- مامان جون عزیزم یه زنگ بزن به بابا، بگو بیاد ببردت خونه، خاله ببردت حمام.

 

تمام غیبت مادر سه روز است، اگر بنا را بر این بگذاریم که عمه دخترک را خوب نشوید، مادر وقتی که برمی گردد، خود می تواند دختر را حمام ببرد.

اما این حمام رفتن با عمه صرفا، یک بازی ست، بهانه ای برای همراهی با کودک و شاد نگه داشتنش... بهانه ای که عمه پیدا کرده تا با دخترک همراه شود...

و مادر به زیرکی دختر را از خانواده ی پدر دور نگاه میدارد، مبادا علقه ای شکل گیرد و تعلق خاطری ایجاد گردد.

 

هیچ گاه معنای این قبیل رفتارها را نتوانستم درک کنم، نمی دانم چرا عده ای به خاطر عدم علاقه ی خودشان و... به فرزندانشان ظلم می کنند. این مادران نه تنهافرزندان خود را از نعمت عمو، عمه، پدر بزرگ و مادربزرگ محروم می کنند بلکه به جای مهر، نامهربانی در دل فرزندانشان می کارند و اینگونه ذره ذره خصلت هایی را در وجودشان شکل می دهند که وقتی نگاه می کنی جز رذایل اخلاقی چیزی نمی بینی.

 

ارسالی 6.2.96 در کانال تلگرامی


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 9:52 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

چند وقت گذشته مطالبی در موضوعات سینما، مجید کوچولوی محله‌یمان، داعش، نماز و روزه، خواستگاری و... نوشتم و هیچ‌کدام را ارسال نکردم، چون اطمینان نداشتم به ترتیب و تنظیم سخنم. امروز نیز حرف‌هایی دارم که دوست دارم اینجا بنویسم برایتان و ربط و بسط دادنش کمی سخت است، مطالبی پراکنده با موضوعی واحد.

چند داستانک:

??چندی پیش از کسی پرسیدم چرا سیگار می‌کشید؟ گفت: تو نمی‌دونی، خیلی مشکلات داشتم و خیلی سختی‌ها کشیدم. سیگاری نبودم، خانمم که عصبیم می‌کرد برای اینکه به خانمم چیزی نگم، خودمو می‌زدم! بعد پدرخانمم که خیلی دوستم داشت برای اینکه اتفاقی برام نیوفته بهم گفت سیگار بکشم و سیگاری شدم. الان دیگه خودمو نمی‌زنم!

??از شخصی دیگر پرسیدم چرا سیگار می‌کشید؟ آهی عمیق کشید و گفت: تو نمی‌دونی من خیلی سختی‌ها تو زندگیم کشیدم، خیلی ضربه خوردم از دوستام، دوستانی که برام ارزشمند بودند و از جان براشون مایه گذاشتم، دوستانی که انتظار نداشتم بهم نارو بزنند، اما یکیشون بهم نارو زد و پول امانی که پیشش داشتم را بالا کشید؛ و یا دوست دیگه‌ای که بهم گفت راحت‌طلب و...

??به کسی گفتم چرا ازدواج نمی‌کنید؟ گفت: تو نمی‌دونی قانون اساسی ما مشکل داره، همه‌ی قوانین ازدواج به نفع خانم‌ها اومده، من قانون اساسی را خوندم! مثلا خانم میتونه مرد را برای مهریه به زندان بندازه، گفتم خب این راهکار داره، پیش از عقد به قدر توان مهریه تقبل کن و الخ

بی‌فایده بود. او ازدواجی می‌خواست بدون تعهد و تقید و چون کسی را راضی به این وضعیت نمی‌یافت؛ پس مجرد زندگی می‌کرد...

??به شخص دیگری گفتم تو که متاهلی چرا ارتباط با نامحرم؟ گفت: تو که دیگه از مشکلات من آگاهی، خودت می‌دونی همسرم چطوریِ، منم آدمم، منم نیاز دارم، منم...

??و دوستی که از مرگ سخن می‌گفت، از رفتن، از خودکشی، از راهکارهای غلط، اینکه توضیح دهم هرکدام از این افراد را درک می‌کنم و می‌فهمم چه می‌گویند جایش در این نوشتار نیست. اینجا می‌خواهم بگویم: وقتی کسی می‌گوید: «من خیـــــــلی سختی‌ کشیدم» یعنی به‌قدر تمام ظرفیت خویش سختی متحمل شده است، این قابل‌قبول است اما همین چند نمونه کافی‌ست که بگویم، همه‌ی ما آدم‌ها برای اعمال و افعال خود درست انگاری می‌آوریم. تمام نمونه‌های بالا درواقع درست انگاری‌اند. توجیهی برای خودت، نزد خودت از خودت دفاع می‌کنی برای آنچه می‌دانی غلط است.

داستانک‌های بالا نمونه‌هایی هستند از تاب‌آوری. هنگامی‌که در ظاهر تاب‌آوری‌اش پایان‌یافته برای آرامش دلش راهی را برگزیده است غلط. آسیب به خود! ارتباط نامشروع! اجتناب از واجب الهی- سنت پیامبر و...

این در حالی‌ست که تمام ما آدم‌ها آنجا که گمان می‌بریم تحملمان تمام‌شده، آنجا که گمان می‌بریم به بن‌بست رسیده‌ایم، کافی‌ست در میان دوستان و آشنایان افرادی را به یادآوریم که چندوچونی مشابه با ما دارند و بدانیم که این درد تنها برای من نیست. کافی‌ست به شرایطی سخت‌تر فکر کنیم و بدانیم که هنوز لطف خدا شامل حالمان است. کافی‌ست وقتی تصمیم اشتباه گرفته‌ایم به خودمان یادآور شویم: همان‌گونه که اینجا! ته بن‌بست، هنگامی‌که می‌شود، برای رهایی تصمیمی غلط گرفت، پس یعنی هنوز راه‌حلی هست، چیزی که بایسته باشد، فعلی که بردباری و زحمات دیروز را ذائل نکند.

موانع ازدواج، بیکاری، مشکلات اقتصادی و... برای همه هست، خیلی‌ها امروز با این قبیل مشکلات دست و پنجه نرم می‌کنند، همانطور که قبلا گفته‌ام «مرگ دست جمعی، عروسی‌ست.» ان‌شاءالله فردا بهتر از امروز خواهد بود و ان‌شاءالله فردا به همت خودمان قشنگ‌تر است. به راهکاری بیندیش که وابستگی نداشته باشد...

تقدیم به #خورشید_خانم ????

ارسالی 18.4.96 در کانال تلگرامی


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 9:49 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

بعضی زندگی‌شان به ازدواج وابسته است، چشم‌به‌راه‌اند تا ازدواجی رخ دهد و برنامه‌ی روزهای بعدشان مشخص شود. برای من هیچ‌گاه این‌طور نبوده، حتی در 16 – 17 سالگی هم ازدواج برایم راه چاره نبود، راه نجاتم را در ازدواج نمی‌دیدم، بلکه حتی حلقه‌ی اسارت را تنگ‌تر هم می‌دیدم (به‌خاطر شرایط ویژه آن‌روزها که به طریقی در اسارت به سر می‌بردم)، بعد از آن در حدود 23-24 سالگی شاید ازدواج را اسبابی برای رسیدن به استقلال می‌دیدم، البته که این تفکر بسیار کمرنگ و کم‌عمر بود و در کل هیچ‌گاه برای ادامه‌ی حیات منتظر ازدواج نبودم، اگرچه چند باری هم دلم شکست، آن‌وقت‌هایی که حرف‌های بسیار گزنده شنیدم، یا آن هنگامی‌که دل‌شکستگی شخص دیگری را شاهد بودم و آن روزی که خودم را با کسی مقایسه کردم (تنها یک‌بار)

اولین بار که یکی از دوستانم درباره? ازدواج با من حرف زد برایم شگفت‌آور بود، در دلم می‌گفتم چرا این حرف‌ها را می‌گوید؟!!! و امروز خودم از ازدواج می‌نویسم، پیش‌تر نیز نوشته‌ام... دو سه سال پیش یا چهار سال پیش از نخستین دفعاتی بود که من در مورد ازدواج حرف زدم، منظورم کلاً هر حرفی ست که پیرامون موضوع ازدواج باشد نه صرفاً خود ازدواج.

اما هیچ‌گاه از معیارهایم حرفی نزدم، از ملاک‌هایم برای سنجش، شاید برای یکی دو دوست گفته باشم و یا نهایتاً خواهر، مابقی افراد اگر کسی بداند خودش از روحیاتم حدس زده، مثل برادر کوچک‌ترم.

یادم می‌آید یکی از همین‌هایی که برایش حرف زدم و بعضی از معیارهایم را فهمید، نصیحتم می‌کرد، گفت این آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ما در روزگار دانشجویی خود آن‌قدر برای این آدم‌ها دشنام خوردیم و ناسزا شنیدیم، آن‌قدر ترد شدیم، سختی کشیدیم و امروز به چشم خود می‌بینیم آن‌هایی که روزی برایشان شعار درود سر می‌دادیم امروز در مسیر انحراف‌اند. همان روز هم می‌خواستم بگویم این‌ها نمادند نه مسیر، اصل چیز دیگری ست، نه این‌ها. این‌ها امروز صدای اسلام‌اند، فردا شاید از حلقومشان خلاف صادر شود، دیگر پیروی ازشان غلط است خب...

عقیده، باور، اندیشه، دیدگاه که به آدم‌ها ربط ندارد. دارد؟ نگفتم ولی... تنها گوش کردم و تمام

معیارم هیچگاه پول، زیبایی ظاهر، شغل، تحصیلات، امکانات رفاهی، مهریه بالا، مراسم فلان و ... نبود. دلم می‌خواست هم‌عقیده باشیم که خب خدا را شکر همشان مرده‌اند!

جالب است برایم وقتی می‌دیدم کسی را نصیحت می‌کنند، می‌گفتند مادیات و ظاهر و ... مهم نیست، اخلاق و ایمان مهم است، برآوردت برای انتخاب این موارد باشد. امروز مرا نصیحت می‌کنند و می‌گویند این‌چنین سخت نگیر، همین‌که نماز بخواند کافی ست! چکار داری که رأی می‌دهد یا نه؟ حالا سیگار بکشد، چه اشکالی دارد؟ بگذار سیگار بکشد، هر که سیگار کشید آدم بدی می‌شود؟ و... .

دیروز برای مادرم حرف زدم، گفتم مادر جان ازدواج این‌قدر مهم نیست، که به هر قیمتی آدم ازدواج کند، انتخاب نکردن بهتر از انتخاب غلط داشتن. مادرم گوش کرد و آهــ کشید، امروز با او حرف زدم و به خوبی درک کردم که به حرف‌هایم فکر کرده و هیچ کدام از حرف‌هایم را قبول ندارد ولیکن فعلاً قصد دارد سکوت کند.

 

دیگر به این نتیجه رسیده‌ام که اگر کسی دلش می‌خواهد حتماً ازدواج کند، کافی ست به مذکر بودن قانع باشد، قطعاً ازدواج می‌کند.

و البته هیچ بعید نیست که اگر به مذکر بودن قانع نباشید چند صباحی دیگر پندتان دهند که مذکر بودن خیلی مهم نیست، یک کشورهایی هست، که مردمش هم جنس با هم جنس هم ازدواج قانونی می‌کنند، چرا این‌قدر سخت می‌گیرید که حتماً مذکر باشد؟ بیا و به یکی از همین غیر مذکرها تا قبل از هم‌رنگ شدن موها و دندان‌هایت رضایت بده!

پناه‌برخدا

#ازدواج

#قناعت

ارسالی 23.5.96 در کانال تلگرامی


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 9:46 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

پیام‌های رهبری برای فرزند آوری را دست‌به‌دست می‌کنیم. پیام‌های رهبری برای ازدواج آسان و ازدواج را دست‌به‌دست می‌کنیم؛ اما از انتظارات پوچ دست‌وپا گیر بی‌خودی که هیچ نقشی در خوشبختی و سلامت یک خانواده ندارد کم نمی‌کنیم و تصمیم برای یک انتخاب و ازدواج خوب را نمی‌گیریم

من کار ندارم، من پول ندارم، مادرم این‌گونه و پدرم بهمان...

ازدواج که شوخی نیست، نگاه جهادی و ایثارگونه نمی‌توان داشت! ازدواج که شوخی نیست از هیچ‌کدام معیارهای غلط نمی‌توان چشم پوشید

ازدواج که شوخی نیست... تا رسیدن به یک ایده‌آل (غلط) باید از عمر گذشت... و از عمر خود می‌گذریم

این جلبک بنفش‌ها بیشتر از ما قصد ازدواج دارند و پیگیرترند. ما مثلاً ولایی‌ها فقط حرف و شعار و فریب! تمام خواستگاران من اصلاح‌طلبند و پیگیر.

اندک و انگشت‌شمار به‌اصطلاح خواستگارانی که اصولگرایی بودند و ولایی، خواستگار نبودند! آمده بودند تفریح!

خسته شدم، ناامید یعنی. افسرده حتی...

آن‌ها که در خانواده‌ام به روحانی رای داده بودند نوع نگرششان تا مدت‌ها روحم را آزار می‌داد و هیچ تمایلی به دیدارشان نداشتم این‌همه بی‌خردی‌شان مایه‌ی تأسف بود برایم.

دیگر از همه چیز عصبانی‌ام. از خانواده‌ای که هر چه می‌گویم دوست ندارم ازدواج کنم، باز آن‌ها دوست دارند من ازدواج کنم! از خانواده‌ای که هر چه می‌گویم پیگیر نباشید باز هستند!

از آن‌هایی که هیچ حس مسئولیتی در وجودشان رشد نکرده و شکل نگرفته، آن‌هایی که کلاً بیگانه بااحساس مسئولیت زندگی می‌کنند. عصبانی‌ام از هم اندیشگانم، از هم فکرانم، عصبانی‌ام از مردان مرد نمای جامعه‌ام که نگرش اعتقادی مشابهی داریم اما...

اصلاح طلب‌ها وقتی‌که بهشان جواب منفی می‌دهم از دستم ناراحت می‌شوند و می‌رنجند و یا اصرار می‌کنند، یا به‌قدری خشمگین می‌شوند که اگر دستشان برسد خفه‌ام می‌کنند. چرا آن‌ها مرا انتخاب می‌کنند؟ چرا؟

حال خوشی ندارم، به‌هم‌ریخته و نامرتب، صرفاً خشمم را نوشتم. حال خوبی ندارم. 

زندگی در قم را دوست دارم و از حضرت معصومه هم عصبانی‌ام. قمی‌ها بسیار آدم‌های بدی هستند و مردم‌آزاری فراوان دارند، آن‌ها مردمانی بی ادبند که گویی ادب داشتن را جزیی از دین نمی‌دانند.

 

#عصبانی

#ازدواج

#قبله_آمال

 

ارسالی 18.5.96 در کانال تلگرامی


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 9:44 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]

در تمام این چند روز که صحبت از شهید حججی بود، یک سؤال در ذهنم تکرار می‌شد: چرا این شهید این‌چنین خاص شده؟ چرا این‌قدر مطرح شد؟ چرا همه نسبت به شهادتش واکنش داشتند؟ چه کرده؟ که بوده؟ چه شده؟ و...

اینترنت را جستجو کردم و دلم می‌خواست به چیزی برسم که پاسخ سئوال‌هایم باشد، اما دستاورد تمام جستجوهایم مطلبی و نماهنگی تکراری بود... کلیپ اسارت و اشاره به نگاه خاص شهید در هنگام اسارت، کلیپ و یا عکسی از قبل و بعد شهادتش ندیدم و با خود می‌گفتم شاید نوع شهادتش موجب این همه تأثر و واکنش باشد. این را گفتم که به خودم جوابی داده باشم، ولیکن قانع نشده بودم، قصد نداشتم امروز وقتم را به جستجو و پیگیری اخبار اختصاص دهم، پس دفتر شهادت شهید حججی و کنجکاوی‌هایم را بستم تا به امور دیگر برسم.

و در میانه‌ی تمام خبرهایی که خبرگزاری در کانال خبری‌اش گذاشت، دو کلیپ مجدد توجه‌ام را جلب کرد و...

پاسخ پرسش‌های بی‌جوابم دو گفتار کوتاه از این دو کلیپ بود.

شهیدی که اصلاً خاص نبود، اما خاص بود!

او نه فرمانده‌ی رده‌بالا بود، نه سن و سال و سابقه‌ای داشت، نه درجه‌ی قابل توجهی داشت، شهید تحصیلات و فعالیت آن‌چنان ویژه‌ای هم نداشت. یک انسان خیلی معمولی که امثال او را بسیار در پیرامون خود می‌بینیم.

بسیارند کسانی که اردوی جهادی می‌روند، مهربان‌اند، مؤمن‌اند، اخلاق حسنه دارند، سخت‌کوش‌اند و... همچنین فعال فرهنگی در حوزه‌ی کتاب هم زیاد داریم.

پس چه چیزی حججی را متمایز کرده؟

دوست شهید می‌گوید: پس از شهادت شهید بچه‌ها گفتند: در باغ شهادت باز باز است... با همین کتاب و فعالیت‌های فرهنگی هم می‌شود به شهادت رسید.

و همسر شهید از جریان ساز بودن خون شهید سخن می‌گوید.

به گمانم حججی باید شهید می‌شد تا امثال من بدانند معمولی‌ها هم شهید می‌شوند، کافی‌ست برای خدا خاص باشی و برای مردم معمولی

از مردم، با مردم و برای مردم

 

#شهید_محسن_حججی

#عاشقانه_با_خدا

ارسالی 27.5.96 در کانال تلگرامی


[ یکشنبه 96/10/10 ] [ 9:41 صبح ] [ ف الف ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند. کلیه کامنت‌های خصوصی این وبلاگ عمومی می‌شوند، پس دوست عزیز از ابتدا هر آنچه می‌خواهی را عمومی بیان دار. ارتباطات این وبلاگ با بقیه تنها از طریق لینک دونی انجام میشه و هیچ نوع درخواست دوستی تایید نمیشه! هر گونه کپی برداری و دخل و تصرف و انتشار این خاطرات در هر قالبی از جمله: وبلاگ، مجله، کتاب، فیلمنامه و ... شرعاً اشکال دارد.
امکانات وب



بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 46
کل بازدیدها: 98033